در این صفحه میتوانید تمام مطالب مرتبط با «یه نفر میونمون هست برو» را مشاهده کنید. آخرین مقالات و منابع در دسترس هستند.
خلاصه مطالبی که در این صفحه می خوانید : يه نفر هست... و یه شبایی ... و یه شبایی ... و ما رفتنی هستیم...
با استفاده از لینک های زبر می توانید به مطالب مورد نظر خود در سایت
ما رفتنی هستیم دسترسی پیدا کنید
هميشه يه نفر هست كه شنيدن صداش، مثل گوش دادن به يه آهنگ، می تونه آرومت كنه...شايد هيچوقت نفهمه چقدر دوستش داری،شايد هيچوقت نفهمی چقدر دوستش داری..اما هيچكدوم از اين "هيچوقتها" مهم نيست... مهم اينه كه يه نفر باشه تا بهش بگی !از اينجايی كه الان هستم، آخرتری وجود نداره... حرف بزن باهام...می خوام به زندگی برگردم......
ادامه مطلب یه شبایی تو زندگی هست که....وقتی دفتر خاطرات زندگیتو ورق میزنی...به چیزایی میرسی که نمیدونی تقدیرت بوده یا تقصیرت...به آدمایی می رسی که هضمشون واسه دل کوچکت سخته...و به دردایی می رسی که برای سن و سالت بزرگه...به آرزوهایی که توهم شد...رویاهایی که گذشت...به چیزایی که حقت بود اما شد توقع!!وزخمهایی که با نمک روزگار آغشته شد...و احساسی که دیگران اشتباه می نامند...و دست آخر دنیایی که بهت پشت کرده...و باز هم انتهای آرزوهایی که نشد و به دلت ماند...و سکوت هم دوای دردش نیست... ایکاش دنیا مهربان تر می شد!.......
ادامه مطلب یه شبایی تو زندگی هست که....وقتی دفتر خاطرات زندگیتو ورق میزنی...به چیزایی میرسی که نمیدونی تقدیرت بوده یا تقصیرت...به آدمایی می رسی که هضمشون واسه دل کوچکت سخته...و به دردایی می رسی که برای سن و سالت بزرگه...به آرزوهایی که توهم شد...رویاهایی که گذشت...به چیزایی که حقت بود اما شد توقع!!وزخمهایی که با نمک روزگار آغشته شد...و احساسی که دیگران اشتباه می نامند...و دست آخر دنیایی که بهت پشت کرده...و باز هم انتهای آرزوهایی که نشد و به دلت ماند...و سکوت هم دوای دردش نیست... ایکاش دنیا مهربان تر می شد!.......
ادامه مطلب اومد پيشم حالش خيلي عجيب بود فهميدم با بقيه وقتا فرق ميکنه گفت: رفیق يه سوال دارم که خيلي جوابش برام مهمه گفتم: چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال ميشم بتونم کمکت کنم گفت: من رفتني ام! گفتم: يعني چي؟ گفت: دارم ميميرم گفتم: دکتر رفتی، خارج از کشور؟ گفت: نه همه دکترا اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاري نميشه کرد. گفتم: خدا کريمه، انشالله که بهت سلامتي ميده با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بميرم یعنی خدا کريم نيست؟ فهميدم آدم فهميده ايه و نميشه کلاه سرش گذاشت و الکی امیدوارش کرد گفتم: راست ميگي، حالا سوالت چيه؟ گفت: من از وقتي فهميدم دارم ميميرم خيلي ناراحت شدم از خونه بيرون نميومدم کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن تا اينکه يه روز به خودم گفتم تا کي منتظر مرگ باشم خلاصه يه روز صبح از خونه زدم بيرون مثل همه شروع به کار کردم اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار اين حال منو کسي نداشت خ...
ادامه مطلب