شبیه خودم نیستم ، شبیه آنکه باید در این حال باشد، حال من خوب نیست اما خوب است حال من ، بهتر از این هرگز نشد ، هرگز آنقدر که باید از فردا با خبر نبودم ، دنیای حقیقی من خیلی چیزها از مجازی آن کمتر داشت ، از هر دو فرار مرا می خواند ، سمت خیال ، سمت مرگ.
آدمی یک شاید است ، شاید فردایی باشد ، شاید فردا نباشد ، شاید فردا نباشم ، حالم من خوب نیست ، آنقدر که باید باشد ، آنقدر که باید باشم ، شاید من همان شاید باشم .
یک صدایی از درون مرا می خواند ، این همان آن است ، آن که از رفتن نرسیدن آموخت ، آن که از بودن تنهایی آموخت ، آن که از تنهایی زندگی نکردن ، با این همه عاشق باران ماند و کسی چیزی از دردها و حرفهایش نفهمید. شبیه خودم نیستم آنکه باید در این فصل از سال یخ زده باشد از جنون ، آنکه سال ها زندگی را با خوشی بر خود حرام کرده بود.
شاید من همان شاید باشم ؛ شاید روز مرگ من باران ببارد آرام ، حال من خوب نیست ، اما خوب است حال من ، حال کسی را دارم که شاید فردا نباشد، به تمام دیروزم می خندم حال که باید گریه کنم ، هیچ وقت صدای باران به این زیبایی نبود ، هیچ وقت اینچنین دلم هوای آفتاب نداشت ، هیچ وقت یک لیوان آب مرا تا این حد سرمست نکرد و هیچ وقت نگاه مادرم به این زیبایی نبود ... زندگی با من نساخت ، شکل مرگم اما زنده ، من هوایت را می خواهم ، هرچند دیر ؛ تو نمی دانی و نخواهی فهمید که چقدر تلخ است که حتی بغض یک قدم مرا به مرگ نزدیک می کند ؛ این روزها تمام روزهایم را هزاران بار دوره کرده ام ، اگه فردا باشد و فردا نباشم ، فقط می دانم دلم تنگ هرآنچه دوست داشتم خواهد ماند ، حتی بارانی که دوستش داشتم و دوستم نداشت .....

ما را در سایت ما رفتنی هستیم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان بازدید: 118