غسال جواني را مي شست
دیدم زار زار گریه مي ڪند
بهش گفتم چي شده تو ڪه روزي صد تا رو غسل میڪني!!!
روی بازوی جوان رو نشونم داد نوشتہ بود
برام گریه ڪڹ غســـــال...
... مآدر...... ندارم ↯↯↯↯↯
فقط بانازبشور..............بدون نازکش
قدکشیدم ...
ما را در سایت ما رفتنی هستیم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان بازدید: 130