خرید بک لینک

امشب من حس عجیبی دارم

مانده ام من که به چه تشبیح کنم حسم را

حس من حس یک آهوی در دام اسیر ......یا که انسانی که شده از دنیا سیر

چه بگویم از حسم .....فقط این را بگویم که بسیار حس بدیست

خسته از خود شده ام،نا امید از دنیا، بی خیال فردا

دوست دارم که کنون،ملک الموت بیاید ،مرا با خود ببرد ، به جهان باقی

ولی قبل از رفتن،حرف دلم را باید بزنم

اول از تو گله دارم روزگار ،اری تو

تو که هیچ وقتبه سازم نرقصیدی و به رویم نخندیدی

آخر این همه بدرفتاری بهر چه بود

دوم با تو بگویم زمین،گله من از تو هم بسیار است،لیکن وقتم کم

فقط این را بگویم که چقدر بی مهری، این همه نعمت داری و اما من ،از همشان محرومم.

سوم با تو بگویم انسان:گله من از تو هم بسیار زیاد است زیاد

از همه غیبت و ظلم و ستم و بی معرفتیت بیزارم

ای فلک ای آسمان،ای زمین و ای زمان ،تسلیمم...به خدا تسلیمم ..طاقتم طاق شده ، نا ندارم دلگیرم

خسته ام غمگینم. بی خیالم بشوید دست از سر من بردارید ،که من از دنیا سیرم

اشک من خشکیده،دل من رنجیده، رشته امید من پوسیده.

بخدا تسلیمم.باز میگویم که از زندگیم هم سیرم

ملک الموت بیا قدمت بر چشمم،جان من بر دار برو ،قسمت میدهم بر پاکی قطرات اشکم

پس کجایی ملک الموت چرا نمیایی،نکند این جمله حقیقت دارد(کز عجل هم ناز میباید کشید)گر چنین باشد من میخرم نازت را پس بیا ناز نکن،جان من را بستان

ولی نه،یک لحظه بمن مهلت ده .نقطه امیدی دیدم وای...........

من خدا را فراموش کردم باز. با او حتی تلخ هم شیرین است.زندکی پر معناست ولی درکش برای ما سنگین است

با یاد خدا میشود هر زمان شادی کرد ،حتی در ناکامیها.چون که اینها همشان خواست خداست

ای خدا ممنونم......عشق تو گرم کند قلبم را...نور تو روشن کند شبهای تارم را.....ذکر تو تسکین دهد روحم را..............

به امید روزی که ،خدا را فراموش نکنیم از کرم و روشنیش دل نکنیم

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: چهارشنبه 9 دی 1394 ساعت: 1:43

صفحه بندی